تبليغاتX
خیانت کثیف

از روز اولی که دیدمش خواهرم شد. نمیخواستم کسی به او نگاه چپ کند.همیشه و در همه جا نگرانش بودم که نکند اتفاقی برایش بیافتد.بدون هیچ چشم داشت و توقع.عجیب است کسی نسبت به شخصی دیگر اینگونه...ولی من بودم وخوب حقم را داد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 11:5  توسط خرگوش | 
http://hast0nist.blogfa.com/   http://goollebarfy.persianblog.ir/post/22   http://www.relevision.blogfa.com/8610.aspx   http://neshani-eshgh.blogfa.com/   
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 15:13  توسط خرگوش | 
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 15:11  توسط خرگوش | 
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 15:7  توسط خرگوش | 
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 15:6  توسط خرگوش | 
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 15:4  توسط خرگوش | 
 
 
صدا کن مرا

صدای تو خوب است

صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است

که در انتهای صمیمیت حزن میروید

در ابعاد این عصر خاموش

من ازتصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد

وخاصیت عشق این است........... 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 15:2  توسط خرگوش | 

شیرین تو هستی که همه تلخی ها در دامن تو رنگ می بازد

شاید فرهاد من باشم

که هر روز اسم تو را بر بیستون دلم هک می کنم

هرگز تو را فراموش نخواهم کرد

حتی اگر مرا از یاد ببری

و هرگز از تو رنجور نخواهم شد

چرا که تو را دوست دارم دیوانه وار

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 14:58  توسط خرگوش | 

سرش روی سینه‌ام بود

گفتم : داری گریه می‌کنی ؟

گفت :‌ سردمه...

گفتم : یخ زد قلبم، اینقده اشک نریز

گفت : واسه همین گریه می‌کنم...می‌بینی...مثل سنگ شده

 

 

گفتم : سنگ نشده، یخ زده، اشکای تو اونو اینجوری کرده

 

گفت : صدای قلبت اشکمو در آورد...همش ناله می‌کنه

 

گفتم :‌براش لالایی بخون

 

گفت :‌ بلد نیستم،‌خیلی وقته تو این مملکت لالایی نمی‌خونن

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 14:56  توسط خرگوش | 
بیا بغلت کنم
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 14:54  توسط خرگوش | 
زن : موجود عاقلی که عاشق نمی شود !
+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 16:20  توسط خرگوش | 
مشاهیر اصفهان - کلارا آبکار
+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 16:11  توسط خرگوش | 
i am this. i am that. by sum girl
+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 14:7  توسط خرگوش | 
حرفی نیست
به التماس نجیبم بخند حرفی نیست
شکسته پای شکیبم بخند حرفی نیست
در امتداد جنونم بیا و رو در رو
به خنده‫های عجیبم بخند حرفی نیست
از آخرین نفس کوچه هم پرم دادند
به این غروب غریبم بخند حرفی نیست
طلسم اشک مرا با فریب دزدیدند
تو هم برای فریبم بخند حرفی نیست
من از عبور نگاهی شکسته ام، آری
شکستن است نصیبم بخند حرفی نیست
به حال من پری دل گرفته هم خندید
تو هم بخند حبیبم ـ بخند حرفی نیست
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 15:32  توسط خرگوش | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 15:22  توسط خرگوش | 

دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان، بساطش را پهن کرده بود؛ فریب می‌فروخت. مردم دورش جمع شده بودند، هیاهو می‌کردند و هول می‌زدند و بیشتر می‌خواستند.

توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص، دروغ و خیانت، جاه‌طلبی و قدرت. هر کس چیزی می‌خرید و در ازایش چیزی می‌داد.

بعضی‌ها تکه‌ای از قلبشان را می‌دادند و بعضی پاره‌ای از روحشان را. بعضی‌ها ایمانشان را می‌دادند و بعضی آزادگی‌شان را .

شیطان می‌خندید و دهانش بوی گند جهنم می‌داد. حالم را به هم می‌زد، دلم می‌خواست همه‌ نفرتم را توی صورتش تف کنم .

انگار ذهنم را خواند، موذیانه خندید و گفت: من کاری با کسی ندارم، فقط گوشه‌ای بساطم را پهن کرده‌ام و آرام نجوا می‌کنم، نه قیل و قال می‌کنم و نه کسی را مجبور می‌کنم چیزی از من بخرد، می‌بینی آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند .

جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیکتر آورد و گفت: البته تو با اینها فرق می‌کنی. تو زیرکی و مومن. زیرکی و ایمان، آدم را نجات می‌دهد. اینها ساده‌اند و گرسنه. با هر چیزی فریب می‌خورند .

از شیطان بدم می‌آمد، اما حرف‌هایش شیرین بود. گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت. ساعت‌ها کنار بساطش نشستم. تا این که چشمم به جعبه عبادت افتاد که لا به لای چیزهای دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم. با خودم گفتم: بگذار یک بار هم شده کسی چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یک بار هم او فریب بخورد.

به خانه آمدم و در جعبه کوچک عبادت را باز کردم. اما توی آن جز غرور چیزی نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم .

دستم را روی قلبم گذاشتم، نبود. فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته‌ام.

تمام راه را دویدم، تمام راه لعنتش کردم، تمام راه خدا خدا کردم. می‌خواستم یقه‌ی نامردش را بگیرم، عبادت دروغی‌اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم.

به میدان رسیدم. اما شیطان نبود. نشستم و های های گریه کردم، از ته دل .

اشک‌هایم که تمام شد، بلند شدم، بلند شدم تا بی دلی‌ام را با خود ببرم، که صدایی شنیدم... صدای قلبم را . پس همان جا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم به شکرانه قلبی که پیدا شده بود. 


+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 15:1  توسط خرگوش | 
ابلیس، مطرود درگاه حق

اینكه ابلیس چگونه موجودی است، آیا از مَلَك است یا نه، علل رانده شدنِ او از درگاه حق، روشهای او در فریب بندگان خدا چیست؟ و راه‏های مقابله با دسایس او چگونه است؟ سؤالهایی است كه به ذهن خطور می‏كند. در این مقاله سعی شده است به‏طور فشرده به این سؤالها پاسخ داده شود.

قبل از هرچیز جا دارد این نكته یادآوری شود كه لفظ «ابلیس» یازده بار در قرآن مجید آمده و عجیب این است كه درست به همین تعداد هم لفظ «استعاذه» (پناه بردن به خدا از او) در قرآن ذكر شده است.

در كتاب «مفردات راغب» پیرامون این لفظ چنین آمده:

 

«بَلَسَ، الإبلاس: الحُزن المعترض مِن شدّةِ البَأْس یُقال اَبْلَسَ، و مِنه اشتُقَّ اِبلیسُ...»1.

«بلس: مأیوس و غمناك شد. الإبلاس: حزن و اندوهی كه از شدت یأس و نومیدی حكایت كند. كه به او «اَبْلَسَ» گفته می‏شود. و ابلیس از آن مشتق شده است.

ابلیس نام غیر عربی است و گروهی گفته‏اند كه عربی است و از ابلاس مشتق است و در كتاب صحاح و قاموس، آن را عربی و از ابلاس گرفته است و در قاموس، عجمی بودن آن نیز محتمل شمرده شده است اگر -چنانكه نقل شده -ثابت شود كه اسم اصلی او «عزازیل» و كلمه ابلیس عربی است، صفت بودن آن بهتر به نظر می‏رسد،

ریشه و مفهوم واژه ابلیس

مراد از این كلمه در قرآن مجید، موجودی است زنده، با شعور، مكلّف، نامرئی، فریبكار و... كه از امر خداوند سرپیچید و به آدم سجده نكرد، در نتیجه رانده شد و مستحق عذاب و لعن گردید. او در قرآن غالبا به نام شیطان خوانده شده است، اما این كه آیا این كلمه عَلَم شخص و نام مخصوص اوست و یا صفت است و به واسطه یأس از رحمت خدا به او ابلیس گفته شده؟ محل بحث است.

می‏توان احتمال دوم را ترجیح داد؛ زیرا همان‏طور كه از مفردات راغب نقل شد، ریشه ابلیس از «بَلَسَ» است به معنی «مأیوس شد» چنانكه در قرآن مجید درباره گنهكاران آمده است: «یَوْمَ تَقُومُ السّاعَةُ یُبْلِسُ المُجْرِمُونَ»2. «روزی كه قیامت برپا شود گنهكاران مأیوس شوند».

در تفسیر مجمع‏البیان آمده است: ابلیس نام غیر عربی است و گروهی گفته‏اند كه عربی است و از ابلاس مشتق است و در كتاب صحاح و قاموس، آن را عربی و از ابلاس گرفته است و در قاموس، عجمی بودن آن نیز محتمل شمرده شده است اگر -چنانكه نقل شده -ثابت شود كه اسم اصلی او «عزازیل» و كلمه ابلیس عربی است، صفت بودن آن بهتر به نظر می‏رسد، در كتاب «تفسیر صافی» از حضرت رضا علیه‏السلام نقل شده كه نام او «حارث» بوده است، ابلیس نامیده شد زیرا كه از رحمت خدا مأیوس گردید3.

 

آیا ابلیس از فرشتگان بود؟

حال باید پرسید: آیا او مَلَك و از فرشتگان بود یا خیر؟

در قرآن به صراحت ذكر شده كه او از جِنّ بوده آنجا كه می‏فرماید:

«وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لآدَمَ فَسَجَدُوا اِلاّ اِبْلِیسَ كانَ مِنَ الجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِ...»4.

«چون به فرشتگان گفتیم آدم را سجده كنید، همه سجده كردند مگر ابلیس كه از جنّیان بود و از فرمان پروردگارش بیرون شد...».

 

رانده شدن ابلیس از درگاه الهی

ابلیس كه به فرموده مولا علی علیه‏السلام، خدا را شش هزار سال عبادت كرد و باز بنا به گفته خود امام: «لا یُدری أَمِنْ سِنیِ الدنیا‌ام مِن سنی الآخرة»5.«معلوم نیست آیا از سالهای دنیا بوده یا از سالهای آخرت كه هر روز آن معادل پنجاه هزار سال دنیا است». چرا از درگاه خداوند رانده شد؟

پاسخش را نیز خود امام می‏فرمایند: «عَنْ كِبرِ ساعةٍ واحدَةٍ» «به جهت كبر و سركشی یك ساعت»6.

قرآن هم این موضوع را چنین بیان می‏فرماید:

«...قالَ أَناَ خَیْرٌ مِنهُ خَلَقْتَنِی مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِینٍ»7.

«ابلیس» گفت: من از او(آدم) بهترم، مرا از آتش آفریدی و او را از گِل».

روش ابلیس در فریب بندگان خدا و راه مقابله با او

پس از آن كه ابلیس از بهشت رانده شد، به خدا عرض كرد:

«...فَبِعِزَّتِكَ لأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ* اِلاّ عِبادَكَ مِنْهُمُ المُخْلَصِینَ»8.

«به عزتت سوگند كه همه بندگانت را گمراه می‏كنم مگر آن بندگانِ مخلص تو».

طبق این آیه، خداوند از قول ابلیس می‏فرماید كه همه بندگان در معرض اِغوای شیطان هستند مگر بندگان با اخلاص.

در سوره حشر، خداوند روش ابلیس در گمراه كردن بندگان را این‏گونه بیان می‏فرماید:

«كَمَثَلِ الشَّیْطانِ إِذْ قالَ لِلإنْسانِ اكْفُرْ فَلَمّا كَفَرَ قالَ اِنِّی بَرِی‏ءٌ مِنْكَ اِنِّی أَخافُ اللّهَ رَبَّ العالَمِینَ»9.

«همانند شیطانكه به انسان گفت كافر شو، چون كافر شد، گفت: من از تو بیزارم، من از خدا، آن پروردگار جهانیان می‏ترسم».10

یعنی شیطان، خوب كه انسان را فریب داد و او را به كفر واداشت، از او بیزاری می‏جوید.

باز در جای دیگر خداوند می‏فرماید كه تسلّط شیطان تنها بر آنهاست كه او را دوست دارند و كسانی كه بر خدای عالمیان شرك بورزند:

«إِنَّما سُلْطانُهُ عَلیَ الَّذِینَ یَتَوَلَّوْنَهُ وَ الَّذِینَ هُمْ بِهِ مُشْرِكُونَ»11.

«اگر آدمی از یاد خدا سربتابد، خداوند شیطانی را بر او می‏گمارد كه همواره با اوست و قرین و همنشین با او می‏گردد».

«وَ مَنْ یَعْشُ عِنْ ذِكْرِ الرَّحْمنِ نُقَیِّضْ لَهُ شَیْطانا فَهُوَ لَهُ قَرِینٌ»12.

«و هركس از یاد خدا روی‏گردان شود، شیطان را به سراغ او می‏فرستیم پس همواره قرین اوست».

چرا كه ابلیس دارای اعوان و عفریتهایی از جنّ و انس است كه هر لحظه آماده اِغوای آدمیان هستند.

در كتاب «المیزان» بنا به نقل امالی صدوق از امام صادق علیه‏السلام روایت كرده كه وقتی آیه:«وَ الَّذِینَ إذا فَعَلُوا فاحِشَةً أَوْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ ذَكَرُوا اللّهَ فَاسْتَغْفَرُوا لِذُنُوبِهِمْ...»13.

«كسانی كه وقتی كار زشتی مرتكب می‏شوند و یا به خود ستم می‏كنند به یاد خدا می‏افتند و از گناهان خود استغفار می‏كنند» نازل شد، ابلیس به بالای كوهی در مكه رفت كه آن را كوه «ثویر» می‏نامند و به بلندترین آوازش عفریتهای خود را صدا زد، همه نزدش جمع شدند، پرسیدند: ای بزرگ ما مگر چه شده كه ما را نزد خود خواندی؟ گفت: این آیه نازل شده، كدام یك از شما است كه اثر آن را خنثی سازد؟ عفریتی از شیطانها برخاست و گفت: من از فلان راه آن را خنثی می‏كنم، شیطان گفت: نه این كار از تو برنمی‏آید، عفریتی 14 دیگر برخاست و مثل راهی را گفت كه اوّلی گفته بود؛ و مثل آن پاسخ را شنید. وسواس خنّاس گفت: این كار را به من واگذار، پرسید از چه راهی آن را خنثی خواهی كرد؟ گفت: به آنان وعده می‏دهم، آرزومندشان می‏كنم تا مرتكب خطا و گناه شوند وقتی در گناه واقع شدند، استغفار را از یادشان می‏برم، شیطان گفت: آری تو؛ به درد این كار می‏خوری و او را تا روز قیامت موكّل بر این مأموریت كرد15.

ابلیس كه به فرموده مولا علی علیه‏السلام، خدا را شش هزار سال عبادت كرد و باز بنا به گفته خود امام: «لا یُدری أَمِنْ سِنیِ الدنیا‌ام مِن سنی الآخرة»5.«معلوم نیست آیا از سالهای دنیا بوده یا از سالهای آخرت كه هر روز آن معادل پنجاه هزار سال دنیا است». چرا از درگاه خداوند رانده شد؟پاسخش را نیز خود امام می‏فرمایند: «عَنْ كِبرِ ساعةٍ واحدَةٍ» «به جهت كبر و سركشی یك ساعت

پس بهترین راه شیطان برای فریب انسان این است كه او را از یاد خدا دور نماید و به او وعده و وعید بدهد و توفیق استغفار كردن را از او بگیرد و بهترین راهِ آدمی هم برای فرار از وساوس او و ذُریّه‏اش این است كه همواره به یاد خدا باشد و پیوسته بگوید:

«وَ قُلْ رَبِّ أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزاتِ الشَّیاطینِ»16.«پروردگارا از وسوسه‏های شیاطین به تو پناه می‏برم».

و به قول مرحوم آیت‏الله طالقانی قدس‏سره فقط در روشنی ایمان و معارف عالیه و هدایت قرآن می‏توان عوامل و آثار و تحریكات آنها(شیاطین) را شناخت و هشیار بود و در پناه ربّ‏العالمین و «مَلِك النّاس و اِلهِ الناس» می‏توان راه نفوذ وسوسه‏ها را بست و دریچه انوار الهامات را گشود: «إِنَّ الَّذِینَ اتَّقَوْا إِذا مَسَّهُمْ طائِفٌ مِنَ الشَّیْطانِ تَذكِّرُوا فَإذا هُمْ مُبْصِرُونَ»17.

«كسانی كه تقوا پیشه كنند، چون از شیطان وسوسه‏ای به آنها برسد، خدا را یاد می‏كنند و در دم بصیرت می‏یابند».

و اگر آدمی از خود غافل شود و خدا را از یاد بَرَد قرین شیطان می‏گردد... و شیطان بر او چیره می‏شود و جزء حزب او می‏گردد:«اِسْتَحْوَذَ عَلَیْهِمُ الشَّیْطانُ فَأَنْساهُمْ ذِكْرَاللّهِ اُولئِكَ حِزْبُ الشَّیْطانِ أَلا إِنَّ حِزْبَ الشَّیْطانِ هُمُ الخاسِرُونَ»18.

«شیطان بر آنها چیره شده و نام خدا را از یادشان برده است، ایشان حزب شیطانند، آگاه باشید كه حزب شیطان زیان كنندگانند».


پاورقیها:

1. المفردات فی غریب القرآن، راغب اصفهانی، ص 60

2.  روم: 12.

3-.  قاموس قرآن، سید علی اكبر قرشی، ج1، ص 226 و 227.

4.  كهف: 50.

5.  ترجمه و شرح نهج البلاغه فیض الاسلام، ج4، ص 779.

6. همان.

7.  همان.

8.  صاد: 82

9. حشر: 16.

10.  این كلمه به صورت مفرد 70 بار و به صورت جمع(شیاطین) 18 بار در قرآن مجید آمده است، و به معنی «دور شده» و «متمرّد» می‏باشد. (قاموس قرآن، سید علی اكبر قرشی، ج4، ص 32).

11. نحل: 100.

12. زخرف: 36.

13. آل عمران: 135.

14. عفریت یعنى گردنكش وخبیث

15.  المیزان فی تفسیر القرآن، علامه طباطبائی، ترجمه سید محمد باقر موسوی همدانی، ج20، ص 910.

16. مؤمنون: 97.

17. اعراف: 201

18.  مجادله: 19. تفسیر پرتوی از قرآن، سید محمود طالقانی، ج1 و 2، قسمت دوم از جزء

سی‏ام، ص 315.


تعداد مشاهده :508

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 14:49  توسط خرگوش | 

 

يكي بود يكي نبود.غير از خدا هيچ كس نبود.

در زمانهاي قديم مردي پسر كچلي داشت. كچل از صبح تا شب توي خانه لم مي‌داد و مي‌خوابيد اگر هم بيرون مي‌رفت و مي‌خواست قاطي ديگران بشود و بازي كند، مردم سر به سرش مي‌گذاشتند و تا مي‌توانستند اورا اذيت مي‌كردند و به باد تمسخر مي‌گرفتند و گاهي هم سر كچلش را مثل طبل مي‌كوبيدند. به همين خاطر كچل از خير بيرون رفتن گذشته و خزيده بود گوشه اتاق و هيچ وقت توي ده آفتابي نمي‌شد.

كچل از بس توي خانه مانده‌ بود، خسته شده بود و دلش لك زده بود براي بازي و تفريح و بيرون رفتن. نمي‌دانست تا كي بايد خودش را توي خانه قايم بكند و دور از چشم ديگران باشد.

پس درد دلش را براي پدر پيرش تعريف كرد. پيرمرد هم به او پيشنهاد كرد كه بهتر است چوپان ده بشود و صبح به صبح گاوهاي مردم را جمع كرده و ببرد به صحرا و دشت و موقع شب برشان گرداند. آن وقت كسي او را نمي‌بيند و او مي‌تواند در صحرا تا دلش بخواهد بماند و بازي بكند.

كچل كه چاره ديگري نداشت، قبول كرد و چوپان ده شد. صبح به صبح قبل از طلوع آفتاب، گاوهارا جمع مي‌كرد و مي‌برد به صحرا و ولشان مي‌كرد تا براي خود بچرند و  خودش هم به تنهايي به بازي و تفريح مشغول مي‌شد. او اين ‌قدر در صحرا مي‌ماند تا شب مي‌شد و آنگاه از تاريكي شب استفاده مي‌كرد و دور از چشم ديگران گاوها را به ده برمي‌گرداند.

يك روز كه كچل در صحرا گاوها را به حال خود رها كرده بود و خودش هم كه دل و دماغ بازي نداشت، گوشه‌اي كز كرده و از تنهايي دلش گرفته بود، ناگهان ديد كه پيرمردي دارد طرفش مي‌آيد.

كچل از اينكه مي ديد بعد از مدتها يك هم صحبت پيدا كرده است خوشحال شد. پيرمرد كچل را ديد و گفت: «چي شده پسرم! چرا غصه مي‌خوري؟»

كچل گفت: « اگر من غصه نخورم كي غصه بخورد؟! مي‌بيني كه يك تار مو در سر ندارم. كله كچل، شده بلاي جانم . به خاطر آن نمي‌توانم توي ده آفتابي شوم. مردم همينكه چشمشان به من افتد، دنبالم راه مي‌افتند و مسخره‌ام مي‌كنند و الم شنگه‌اي راه مي‌اندازند كه بيا و تماشاكن. از اين جهت به ناچار چوپان ده شدم و تك و تنها مانده‌ام.»

پيرمرد گفت اين‌كه غصه خوردن ندارد ! تو تنها مي‌تواني از كچلي رهايي يابي بلكه مي‌تواني با عاقل‌ترين و زرنگ ‌ترين دختر هم ازدواج بكني!»

كچل كه فكر مي‌كرد پيرمرد دستش مي‌اندازد، از حرف او خنده‌اش گرفت و قاه‌قاه ‌خنديد و گفت: «پدرجان، دختر عاقل پيشكش. من اگر از كله كچل خلاص شوم و بتوانم راحت زندگي كنم، هنر كرده‌ام. چون هرچه مي‌كشم از دست اين سر بي‌صاحب مي‌كشم.»

پيرمرد لحظه‌اي به فكر فرو رفت و گفت: «پس من راهي به تو نشان دهم كه هم از دست كله كچل خلاص شوي و هم با دختري عاقل و زرنگ ازدواج كرده، صاحب زن و بچه هم بشوي.»

پيرمرد در ادامه گفت: «اگر به حرفهاي من خوب گوش بدهي. و موبه مو به آن عمل كني، به زودي به تمام آرزوهايت خواهي رسيد و زندگي جديدي را آغاز خواهي كرد.»

كچل كه كنجكاو شده بود، گفت: «اي پيرمرد!  اگر گره مشكلم با گفته‌هاي تو باز بشود، حاضرم با جان و دل به آن گوش بدهم و عمل كنم. تا از اين وضع فلاكت بار خلاصي يابم.»

پيرمرد گفت: «پس خوب گوش كن!»

بعد به كوه بلندي اشاره كرد و گفت: «در پشت آن كوه بلند چشمه‌اي با آب زلال و گوارا جاري است. هر روز سه تا دختر در شكل كبوتر به آن چشمه مي‌آيند و از جلدشان بيرون آمده، وارد چشمه مي‌شوند تا خود را با آب زلال بشويند. وقتي آنها وارد چشمه شدند، تو بايد جلد يكي از آنها را برداري و گوشه‌اي پنهان شوي. آنها بعد از آنكه از چشمه بيرون آمدند، دنبال جلدشان مي‌گردند، در آن موقع تو خودت را نشان مي‌دهي. دختري كه جلدش در دست تو است خواهش مي‌كند كه جلدش را برگرداني و تو مي‌گويي به شرطي جلدت را مي‌دهم كه آرزوهاي مرا براورده كني. دختر فوري قبول مي‌كند كه آرزوهاي تو را برآورده كند. ولي نبايد گول او را بخوري. او بايد به هفت جدش قسم بخورد كه آرزوهاي تو را برآورده كند. چون او يك دختر معمولي نيست، بلكه طلسم شده است و خيلي عاقل و زرنگ است و جادوگري هم بلد است. اگر بتواني به هفت جدش قسمش بدهي طلسم او شكسته مي‌شود و گرنه كارت زار خواهد بود. هنوز پيرمرد حرفش را تمام نكرده بود كه كچل به طرف كوه بلند به راه افتاد. رفت و رفت تا به بالاي كوه رسيد، ديد كه چشمه‌اي زيبا با آب زلال مثل اشك چشم از دل كوه جاري است. فوري به گوشه‌اي رفت و پنهان شد و منتظر كبوتران نشست. انتظار كچل زياد طول نكشيد، سه كبوتر پروازكنان آمدند و در كنار چشمه به زمين نشستند. اين ور را نگاه كردند، كسي را نديدند، آن ور را نگاه كردند، كسي را نديدند وقتي خيالشان راحت شد كه كسي آن اطراف نيست. از جلد كبوتر بيرون آمدند و شدند سه تا دختر كه يكي از ديگري زيباتر بود. بعد با خنده داخل چشمه رفتند. كچل مات و مبهوت مانده بود و توان حركت نداشت. يادش رفته بود كه به چه منظوري آنجا آمده است.

كمي كه گذشت كچل به خود آمد. پس پريد و يكي از جلدها را برداشت و پنهان شد و منتظر دخترها نشست كه كي از چشمه بيرون مي‌آيند.

كمي بعد دخترها بي‌خبر از كچل ، خنده و شوخي كنان از چشمه بيرون آمدند و به طرف جلدشان رفتند، تا دوباره به شكل كبوتردر بيايند و بروند. ولي ديدند كه يكي از جلدها نيست نگران شدند و دوتاي ديگر ترسان ترسان جلدشان را برداشتند و آن را پوشيدند به شكل كبوتر شدند و پرواز كنان رفتند.

دختر سومي كه جلدش گم شده بود، ماند حيران و سرگردان كه چه كنم، چه نكنم كه در همين موقع كچل جلد كبوتر به دست رفت پيش دختر.

دختر وقتي ديد كه جلدش دست كچل است، از او خواهش كرد كه جلدش را به او برگرداند.

كچل گفت: «جلدت را به شرطي به تو مي‌دهم كه آرزوهاي مرا برآورده كني!»

دختر فوري گفت: «هر آرزويي داري بگو تا آن را برآورده كنم.»

كچل گفت: «يكي از اينكه سركچلم را درمان كني، و ديگر اينكه زن من بشوي.»

دختر خنديد و گفت: «باشد!  آرزوهايت را برآورده مي‌كنم. تو فعلاً جلد مرا بده، دارم سرما مي‌خورم.»

كچل نزديك بود جلد را به او بدهد كه يادش آمد دختر هنوز به هفت جدش قسم نخورده است، پس گفت: «اول بايد به هفت جدت قسم بخوري تا آرزوهاي مرا برآورده كني آن وقت جلدت را پس مي‌دهم.»

دختر ديد بد جايي گير كرده است، گفت، «مگر حرفهايم را باور نداري؟»

كچل گفت:«باور دارم ولي دوست دارم قسم بخوري تا بهتر باور كنم.»

دختر كه ديد راه چاره‌اي ندارد، به هفت جدش قسم خورد. قسم خوردن همان و جلدش به خاكستر تبديل شدن همان، و شد دختر عاقل و زرنگي كه ديگر هوس جلد كبوتر و كبوتر شدن از سرش بيرون رفت. كچل هم از كچلي خلاصي يافت و دختر را به عقد خود درآورد و به خانه‌شان آورد.

بعد از چند روز دختر رو به كچل كرد و گفت: «ديگر لازم نيست چوپاني ده را بكني و از صبح تا شب در صحرا آواره باشي من يك سگ شكارچي، يك اسب تندرو و يك تفنگ خوب دارم. آنها را به تو مي‌دهم،  تو با آنها به شكار برو و ارباب خودت باش.»

كچل كه از چوپاني خسته شده بود، قبول كرد و شكارچي شد. يك روز كه كچل براي شكار بيرون رفته بود، پادشاه هم با نوكرانش به شكارگاه آمده بود.

در شكارگاه نوكران پادشان خرگوشي را نشان كرده بودند و به دنبالش مي‌دويدند. خرگوش فراركنان به طرف كچل رفت و كچل هم بي‌معطلي آن را به دام انداخت.

نوكران پادشاه وقتي ديدند كه كچل خرگوش را شكار كرده است، به طرفش رفتند و گفتند كه شكار مال آنها بوده و او حق نداشته آن را شكار كند. حالا بايد آن را پس بدهد!

كچل خرگوش را توي توبره‌اش انداخت و گفت:«اين چه حرفي است كه ميزنيد، شكار، شكار است ديگر. مال من و تو ندارد، شما كه نتوانستيد شكارش كنيد. حالا من شكارش كردم و به هيچ كس هم نمي‌دهم.»

دعواي كچل و نوكران پادشاه كه بالا گرفت، پادشاه با شنيدن سر و صداي آنها، خود را دوان دوان به آنجا رساند و علت دعوا را پرسيد.

كچل ماجرا را از اول تا آخر براي پادشاه تعريف كرد.

پادشاه وقتي اسب سفيد، سگ شكارچي و تفنگ كچل را ديد از خير خرگوش گذشت و به فكر راه چاره‌اي افتاد كه آنها را از دست او بيرون بياورد.

پس رو به كچل كرد و گفت: «اي جوان خرگوش مال خودت، اما يك شرط!»

كچل گفت: «به چه شرطي؟»

پادشاه كه جادوگري هم بلد بود، گفت: «من فردا جايي پنهان مي‌شوم، اگر تو بتواني مرا پيدا كني، تمام وسايل شكارم مال تو. بعد هم تو پنهان مي‌شوي و اگر من هم بتوانم تو را پيدا كنم، تمام وسايل شكارت مال من!»

كچل ناچاراً قبول كرد و با ناراحتي به خانه‌اش برگشت. وقتي زنش علت ناراحتي‌اش را پرسيد، او تمام ماجرا را برايش تعريف كرد. زن كچل هم كه جادوگري سرش مي‌شد، گفت: «اينكه غصه خوردن ندارد. من به تو كمك مي‌كنم كه چطوري پادشاه را پيدا بكني.»

كچل كه فكرش به جايي قد نمي‌داد، گفت: «آخه چطوري؟!»

زن گفت: «فردا كه به قصر پادشاه مي‌روي، يك گله گوسفند و يك قوچ سفيد خواهي ديد. تو كاري به كار گله نداشته باش. مستقيم برو پيش قوچ و رو به او بگو: «اي قبله عالم! پادشاه بزرگ! چرا خودت را به شكل قوچ درآوردي؟ خواهش مي‌كنم زودتر به شكل اولت در بيا كه خيلي دلم برايت تنگ شده است.»

زن ادامه داد گفت: «يادت باشد كه قوچ همان پادشاه است كه طلسم شده. با حرفهاي تو طلسم قوچ شكسته مي‌شود و پادشاه به شكل اولش در مي‌آيد. ولي يادت باشد كه كلمات را درست بگويي. مبادا اشتباه كني و كلمات را جا به جا بگويي.

آنوقت نمي‌تواني طلسم قوچ را بشكني و پادشاه را پيدا كني و مجبور مي‌شوي تمام وسايلت را  تحويل پادشاه بدهي.»


فرداي آن روز كچل براي پيدا كردن پادشاه، به قصر رفت .  همين كه وارد شد ديد كه يك گله گوسقند و يك قوچ سفيد به طرفش مي‌آيند. كچل از ميان گله گوسفند گذشت و پيش قوچ سفيد رفت و رو به او گفت: «اي قبله عالم! پادشاه بزرگ! چرا خودت را به شكل قوچ درآوردي؟ خواهش مي‌كنم زودتر به شكل اولت در بيا كه خيلي دلم برايت تنگ شده است.» هنوز حرف كچل تمام نشده بود كه طلسم قوچ شكسته شد و پادشاه به شكل اولش درآمد.

پادشاه وقتي ديد كه شرط اول را باخته است. تمام وسايل شكارش را به كچل داد و گفت: « حالا نوبت شماست كه پنهان بشوي. تا فردا فرصت داري هر جا كه بخواهي خودت را قايم كني. من فردا مي‌‌‌آيم تا تو را پيدا بكنم.»

فرداي آن روز زن كچل، كچل را به قالي زيبايي تبديل كرد و آن را توي اتاق پهن كرد.

پادشاه براي پيدا كردن كچل به خانه او آمد. زن كچل از او به گرمي استقبال كرد و روي همان قالي نشاند.

پادشاه هرچه به اين ور و آن ور نگاه كرد و وردي زير لب زمزمه كرد، خبري از كچل نشد كه نشد. آخر سر از جايش بلند شد و به گوشه كنار اتاق سرك كشيد ولي باز هم خبري از كچل نبود.

پادشاه وقتي از پيدا كردن كچل نا‌اميد شد. دوباره برگشت و روي همان قالي نشست و رو به زن كچل كرد و گفت: «من شرط دوم را هم باخته‌ام. حالا به شوهرت بگو كه هر كجا پنهان شده است بيرون بيايد.»

پادشاه هنوز حرفش تمام نشده بود كه قالي زيرش كشيده شد و او چند بار در هوا معلق خورد و بعد با سر به كف اتاق افتاد و قالي به كچل تبديل شد.

پادشاه كه خيلي ترسيده بود، پا به فرار گذاشت و به قصرش پناه آورد و هنوز هم كه هنوز است، هر وقت قالي يا فرشي را مي‌بيند از ترس پا به فرار مي‌گذارد.

از آن روز به بعد پادشاهان با ترس و لرز سلطنت مي‌كنند و هر لحظه مي‌ترسند كه زير پايشان خالي شود و تاج و تختشان بر باد برود./ ك.پ

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 14:40  توسط خرگوش | 
...حیف واژه خیانت by saro.
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 14:16  توسط خرگوش |