![]() |
![]() |
|
|
سرش روی سینهام بود گفتم : داری گریه میکنی ؟ گفت : سردمه... گفتم : یخ زد قلبم، اینقده اشک نریز گفت : واسه همین گریه میکنم...میبینی...مثل سنگ شده
گفتم : سنگ نشده، یخ زده، اشکای تو اونو اینجوری کرده
گفت : صدای قلبت اشکمو در آورد...همش ناله میکنه
گفتم :براش لالایی بخون
گفت : بلد نیستم،خیلی وقته تو این مملکت لالایی نمیخونن
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 14:56 توسط خرگوش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1387 بهمن 1387 |
|
RSS
|